انشا گفتگوی بین عقربه های ساعت

انشا گفتگوی بین عقربه های ساعت

انشا با موضوع گفتگوی بین عقربه های ساعت

انشا گفت و گوی بین عقربه های ساعت

انشا به طرح گفت و گو ساعت با عقربه هایش

عقربه بزرگ ساعت گفت: سلام ای پیر کهنسال و فرتوت. حال شما چطور است؟

عقربه کوچک ساعت گفت: شکر خدا بد نیستم. من خوبم حال تو چطور است؟

ـ من هم خوبم راستی؛ اگر مصدع اوقات نمی شوم میتوانم سوالی از شما بپرسم؟

ـ بله حتما، خوشحال هم می شوم که جواب جوانی شاداب چون تو را بدهم.

ـ شما حوصله تان سرنمی رود که اینقدر آرام و آهسته حرکت می کنید و اینقدر مریض حال و فرتوت هستید که هر روز از زندگیتان به اندازه یک سال از زندگی من می گذرد؟

ـ صحیح؛ بگذار قبل از این که من پاسخت را بدهم از تو یک سوال بپرسم.

ـ تو حوصله ات سر نمی رود که اینقدر سریع حرکت می کنی و از کنار همه وقایع به سرعت می گذری و در آنها تامل نمی کنی؟

ـ چرا سوالم را با سوال پاسخ میدهی ای پیر دانا؟

ـ بله تو درست میگویی تو جوانی و کم صبر حال که اینقدر ناراحت شدی ابتدا من پاسخت را می دهم. من پیر و فرتوت هستم و نمیتوانم سریع حرکت کنم ولی من از حرکت آرام لذت می برم و این باعث تسلی خاطر من می شود. آیا علت این را میدانی؟

ـ خیر به چه دلیل؟

ـ به دلیل اینکه وقتی راحت از کنار وقایع نمیگذری میتوانی به خوبی در آنها تامل کنی و تجربه ای جدید کسب کنی یا عبرت بگیری. حال توپاسخ سوال مرا بده!

ـ من برعکس شما فکر فکر میکنم به ئظر من باید از کنار وقایع به سادگی بگذری تا ذهن آزادی داشته باشی. من یک سوال دیگر از شما دارم.

ـ بپرس ای شاب کنجکاو …

ـ تو از من قد کوتاه تری داری و از من آرام تر حرکت میکنی و بدون من معنا نداری و به درد هیچ کار نمیخوری. پس چرا خود را با تجربه میخوانی؟

ـ قبل از اینکه پاسخت را بدهم باید بگویم که این قضاوت عجولانه ی تونشان دهنده سن کم تو ست حال برویم سراغ پاسخت من کوتاهم به دلیل اینکه فرتوتم و غم و اندوه های زیاد مردم را دیده ام در ضمن تو هم بدون من معنا نداری ما هر دو با هم معنا داریم و مکمل همدیگر هستیم و هیچ یک بدون دیگری معنا نداریم.

ـ چرا پاسخ سوال قبلی را کامل ندادی؟

ـ من آرام میروم و به مردم میگویم که عمرشان میگذرد و نمیتوانند جلوی گذر آن را بگیرند ولی اگر از آن به خوبی بهره ببرند عمرشان به کندی میگذرد. تو چرا تند میروی؟

ـ من تند و سریع میروم که به مردم بفهمانم که عمرشان بسیار سریع میگذرد و نباید آن را از دست بدهند.

ـ حال ای جوان دو نصیحت مرا آویزه ی گوشت کن و هیچ گاه فراموششان نکن.

اول: مغرور نباش

دوم: زود قضاوت نکن

افتادگی آموز اگر طالب فیضی                                هرگز نخورد آب زمینی که بلند است

انشا گفتگوی بین عقربه های ساعت

انشا گفت و گو کردن ساعت با عقربه های خودش

 

گردآوری توسط: مرجع انشا ensha.org

اخطار:

کپی برداری از مطالب “مرجع انشا” در سایت ها و وبلاگ ها ممنوع می باشد در صورت مشاهده مراتب به سایت ساماندهی و همچنین به DMCA Report از طریق گوگل گزارش داده خواهد شد. استفاده در مدارس و مکان های آموزشی هیچ مانعی ندارد.

ارسال یک پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *