انشا گفتگو شقایق و سنگ پایه یازدهم

انشا گفتگو شقایق و سنگ پایه یازدهم

انشا گفتگو کردن شقایق و سنگ درس 5 پایه یازدهم

انشا گفتگو شقایق و سنگ پایه یازدهم

انشا گفت گو کردن شقایق و سنگ

خورشید سوزان در آسمان لنگر انداخته، انگار امروز خیال دارد با تمام قدرتش زمین و زمان را به آتش بکشد. کار هر روزش هست کویر را تا سر حد جزغاله شدن داغ میکند، او هر روز حکومت میکند، مغرور و بی امان…

عمر کوتاهی دارد زیبایی محصور کننده اش یک لحظه هم بند نمی آید درچندروز کوتاه عمرش طراوت زیبایی را به نمایش میگذارد ترکیب بینظیر رنگ سرخ و آتشینش با چهره خاک بی روح و کدر یک هارمونی بینظیر تشکیل داده است هر چند وقت یکبار او یا دوستانش در کویر یک شو برگزار میکنند چقدر هم از شوی آنها استقبال میشود!

شگفت زده و مات و مبهوت میشوند دور و بریهایشان، پس از مدت ها، وسط روز خورشید سپاهش را جمع کرد و تصمیم گرفت عقب نشینی کند در همین لحظه قطره ای کوچک روی خاک چکید. دانه ای ریز در دل خاک جانی گرفت آرام آرام خاک را کنار زد و به جهان سلام کرد.

کسی جواب سلامش را داد سرش را برگرداند درست در کنارش تخته سنگی بزرگ بود. سنگ گفت: پیراهن ابریشمی به تن کرده ای؟ گرمای این بیابان پوستت را میسوزاند برای ادامه زندگی ات نه آبی هست و نه سایه ای، که لحظه ای از گرمای شدید در امان باشی با باد ملایمی هم از پا درمیایی…

تو اینجا چه میکنی؟ شقایق گفت درست است عمر کوتاه من به بادی بند است اما به همین چند روز قانع ام. کم کم شب چادر سیاهش را روی آسمان کشید و تک تک ستاره ها به جای خود رفتند و صحنه را برای حضور ماه آراستند بیکباره هاله ی نور ماه به صحنه آسمان تاپیده شد و شقایق و سنگ هم صحبت شدند. سنگ از تجربیات چندین ساله اش گفت از کاروان هایی که از انجا رد شدند، از سال هایی که حتی یک دوست نداشت و از…

شقایق هم از رویا های رنگا رنگش گفت و از این که چطور شد سر از بیابان درآورد، آنقدر گفت و گفت و گفت تا خسته شد پلکهایش سنگین شدند سرش را به آرامی بر روی سینه تخت سنگ گذاشت و خوابش برد. تخته سنگ هم بوسه ای بر پیشانی اش زد و آرام گفت: شب بخیر دوست کوچک من. حکومت مقتدرانه خورشید دوباره شروع شد سنگ چشمانش را باز کرد و لبخندی به روی گل پاشید اما…

از ساقه خشکیده شقایق جوابی نشنید ناخواسته قاتل شقایق شده بود قصد بدی نداشت میخواست تا صبح اورا در آغوش گرمش بگیرد تا راحت بخوابد و از سوز باد در امان باشد، غافل از این که سنگ داغ بود و تن لطیف شقایق طاقت این گرمای زیاد را نداشت.

نویسنده: سوگند یوسفی دبیرستان حضرت خدیجه گیلان رضوانشهر 

انشا گفت و گو کردن پایه یازدهم درباره شقایق و سنگ

انشا با موضوع شقایق و سنگ به روش گفت و گو

 

گردآوری توسط: مرجع انشا ensha.org

اخطار:

کپی برداری از مطالب “مرجع انشا” در سایت ها و وبلاگ ها ممنوع می باشد در صورت مشاهده مراتب به سایت ساماندهی و همچنین به DMCA Report از طریق گوگل گزارش داده خواهد شد. استفاده در مدارس و مکان های آموزشی هیچ مانعی ندارد.

ارسال یک پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *